
حس کرد صبح باید باشد که تنش از خنکای پنجره نیمه باز شش صبح مور مور می شود ، از خواب پرید و کورمال به سمت پنجره رفت تا آن را ببندد که یادش آمد ، در زندان است ، آن هم سلول انفرادی که حتا دربچه ای گربه رو به هیچ روزن نوری ندارد ، برگشت و در کنج، چنبره زد توی خودش و چشمهایش را بست تا شاید دوباره بخوابد.
یکی دوساعت نگذشت انگار ، یادش افتاد ساعت ده، در تالار شریعتی ، ورک شاپ آسیب شناسی و زوال اندیشه ی سیاسی در ایران را وعده کرده است ، بلند شد ، صورتش را اصلاح کرد ، کت و شلوارش را پوشید ، کفشهایش را واکس زد و از خانه بیرون زد ، نم نم بارش باران گامهایش را بدرقه می کردند ، یک ماشین با سرعت از کنارش رد شد و جوانک کنار راننده ، در لحظه ای که نگذشت ،مچ بند سبزی را با شتاب کف دستش گذاشت و شتاب ماشین او را چند قدم به عقب راند،آنقدر که پایش خورد کنار جدول خیابان و آنقدر درد گرفت که قوزک پایش سوخت وتا آمد جابه جا شود پستی بلندیهای کف یک در یک و نیم سلول ، یادش آورد که توی انفرادیش به سر می برد.
قدم زنان رسیده بود به خانه ی کوچک نمایش ، داخل شده و نشده ،نگاهی به ساعتش انداخته بود ، هفت دقیقه ی دیگر به شروع " کسی می آید " یون فوسه مانده بود ، دو بلیط خرید ، گلنار هنوز نرسیده بود ، پا پا کرد و رفت داخل کریدور ، سیگاری گیراند و زل زد به آدم های توی کریدور و سالن انتظار ، مچ بندهای سبز توی دست جوان ترها خودنمایی می کرد ، کپه کپه شده بودند و با شور و حال از چیز چیز نامزد محبوبشان می گفتند ،یاد این جمله ی بهارمست افتاد : سبزینه جوهر جوانه است ، جوانه جوهر سر سبزی ، سبز یعنی زندگی ! توی دلش گفت : سبز یعنی مستی تیله های زیتونی چشمهات ، کجا گیرکردی گلنار؟ ... یاد مچ بندی افتاد که توی جیب کتش مانده بود ، دست کرد توی جیبش ،مچ بند را که کشید بیرون ، دستهای گلنار را دید که ناخن های انگشتهای ظریف و کشیده اش را به رنگ سبز آراسته بود و تا سربلند کرد زلف های طلایی گلنار رادید که میان حریر سبز شال روی سرش مثل آفتابگردان چرخیده به سوی نور، میان قاب سبز دشت می درخشید ، به خودش نیامده بود که گلنار مچ بند سبز را دور دستش پیچید و گفت : عزیزم ! فکر کنم لحظه ای بیشتر درنگ کنیم پرده ی اول را از دست داده ایم ، دست گلنار را گرفت و رفت توی سالن نمایش.
آخرپرده ی ششم: " و آن جا دریاست، با موج هایش ،دریا ، سفید و آبی و سیاه است ، با موج هایش، با اعماق سیاه و آرامش و ما فقط می خواستیم با هم باشیم" ، سیگار لازم می شود ، دست گلنار رافشار داد و آمد بیرون سالن سیگاری روشن کرد ، کرخت شد ، همانطور که ایستاده بود ، یک پایش را از زانو خم کرد و زد به دیوار که یادش افتاد توی زندان است .سرش را به دیوار بی دربچه تکیه داده بود وزمزمه می کرد : گلنااار ، گلنارر ،کجایی کز غمت ناله می کند عاشق وفادار ؟ گلنار ،گلنار، کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار.... بغض گلویش را ، اشک چشمهای متورمش را سوزاند...
گلنارآمد دنبالش با یک صورت تازگی و لبخند ،آن هم هفت صبح جمعه ، رفتند دبیرستان سر خیابان، آن همه شوق سر صبح گلنار ته دلش را امیدوار می کرد به شایدِ تجربه ی روزهای نو ، به خانه که بر گشتند، گلنار کوکوی سبزی درست کرده بود و نشسته بودند مثل آدمی که پشت اتاق عمل دلشوره ی سلامتی عزیزش را داشته باشد ، پای تلویزیون ،دلشوره امانشان را برده بود ، که چند ساعت بعد لبخندهای مرده ی گلنار آمیخته بود به ناسزاهای خودش ، بی توقف نشست و متنی برای روزنامه ی صبح فردا نوشت از چیزهایی که حس می کرد دوران محکومیتشان را در انفرادی ذهنش سپری کرده اند و هنوز صبح نشده بود که خبر مثل سم پخش شده بود توی شهر ، انگار خاک مرده پاشیده باشند...
سر صبح ، گلنار بلند شد ، شال سبزش را انداخت ، بندهای کتانی اش را با حرص می بست که مقاله را داده بود به گلنار و گفته بود : ببر برای چاپ ، پس می گیریم ، رایمان را پس می گیریم! شوقت را پس می گیریم ،لبخندت را پس می گیریم.
هوس کرد یک قهوه ی ترک درست کند و بنویسد ، خودنویس را که از جوهر سبز پر کرد ، صدای گلنار را شنید : " چرا همیشه با سبز می نویسی؟" ، شانه بالا انداخت و گفت : " نمی دانم ،شاید چون با آبی و سیاه فرق دارد،... با موج هایش... ما چیز زیادی نمی خواستیم، ما فقط می خواستیم با هم باشیم ، نه ،... اه!مرده شور "یون فوسه" و نمایشش را ببرند ، سبز یعنی چشمهای تو ، همیشه از چشمهای تو می نویسم ، سبز جوهر زندگیست!" انگار ،صدای خنده ی گلنار بود که او را به خودش آورد ، دلش تنگ شد، آمد زنگ بزند به گلنار و مرتضا قدمایی ، ببیند مقاله را در روزنامه چاپ کرده اند یا نه؟ یک دستش فنجان قهوه و دست دیگرش موبایل، مرتضا را می گرفت که یادش آمد مرتضا سه ساعت پیش روی همین موبیل گفته بود : گلنار را پایین دفتر روزنامه گرفته اند و از چند ساعت است مثل دیوانه ها ، با هر دوست و آشنایی تماس گرفته تا سر نخی پیدا کند و حالا توی این خنکای صبح هنوز گیج می زند که چطور به خانواده ی گلنار در شهرستان اطلاع بدهد ، حس کرد قهوه اش بوی نا می دهد ، خودش بوی تعفن گرفته ، فریادهای نکشیده حلقومش را فشار می داد ، دستهای نرم گلناز دستش را گرفته بود، ترسش با غیرتش پیچید توی هم ، بغضش با فریاد ، دلشوره اش با عطر حرفهای گلنار ...
روی کاغذ سفید با جوهر سبز نوشت: چشمهای سبز و خندان گلنار ... زندگی ، دریای طلایی و مواج موهاش ، دشت آفتابگردان میان سبزِ دشت...زندگی ، سنگفرشهای سبز پیاده روهای خیابان ولیعصر ، قدم های پر نشاط گلنار ... زندگی ، دستهای گلنار، سرانگشتهای سبزش...زندگی ،... بی دریای سبز چشمهای گلنار، یعنی دنیا بی رنگ ،یعنی خفقان , یعنی مرگ ،... تصمیمش را گرفت ، گفت پس می گیرم، زندگی را پس می گیرم ، پایش که رسید به خیابان ، دشت یکپارچه سبز شده بود ،انگار که باد پیچیده باشد توی تن سبزِ دشت ، آفتابگردان ها ، کوتاه و بلند ، چرخیده باشند سوی آفتاب ، همگام نوسان یکنواخت و صامت امواج حرکت کرده بود سمت نور ، دریایی سبز با امواجی ملایم و آرام ، بی غریو صدای غرشی در سکوت ، انگار آرامش دریای چشمهای سبز گلنار می ریخت توی دلش ، فوج فوج موج سبز در آرامش ، پاهایش که به میدان انقلاب رسید ، دزدان دریایی زده بودند به سبزی آب ، داس به دست ریخته بودند نه به قصد درو، که از ریشه می زدند ، چشم که باز کرد ، یک چشمش باز نمی شد، سین جیمش کرده بودند و چشم بسته ، گوشش را پر از تهدید کرده بودند ، تهدیدش کرده بودند به گلنار که از کوره در رفته بود و از این جا به بعد هر کاری کرد دیگر یادش نیامد که توی انفرادی تک و تنهاست ، می بردند و می آوردندش ، شب و روزش را دیگر به خاطر نداشت ، هربار که می آمد یک جای بدنش از انفرادی تن آزاد شده بود، به هوش می رفت ، بی هوش که می آمد باز توی سلول انفرادی بود، بار آخر یک میز از وسایل خانه اش جلویش چیده بودند : کوکوی سبزی ، چای سبز، سبد سیب سبز را هم از یخچال آورده بودند ، یک شیشه زیتون سبز، عصاره ی منتول ، تابلوی سپیدار سبز، حوله ی سبز دستشویی، دفترسبز خاطراتش ، لوسترسبز اتاق خواب ، چرکنویس مقاله ها سبز، نمره ی پای ورقه ی دانشجوهاش ، سبز، گفته بودند : این همه سبز، پرونده ات سنگین است، از کی برانداز شدی؟ گفته بود : از وقتی چشمهای گلنار را دیدم ، ... دیگر هیچ چیز یادش نیامد ، نه انفرادی ، نه بازجویی، حتا اینکه چند روز است در سردخانه ی وزارت – ب – دراز به دراز خوابیده ...
آفتاب نزده بود ، حس کرد صبح باید باشد که تنش از خنکای پنجره نیمه باز شش صبح مور مور می شود، سر تیتر ستون روزنامه ی صبح نوشت :
Golnar_sabz@yahoo.com
در گرگ و میش سیاهترین روز تقویم ، سبزترین سلول انفرادی به جرم سکوت ، اعدام شد ! اینجا ایران است ، صدای جمهوری جوخه های سبز!
یکی دوساعت نگذشت انگار ، یادش افتاد ساعت ده، در تالار شریعتی ، ورک شاپ آسیب شناسی و زوال اندیشه ی سیاسی در ایران را وعده کرده است ، بلند شد ، صورتش را اصلاح کرد ، کت و شلوارش را پوشید ، کفشهایش را واکس زد و از خانه بیرون زد ، نم نم بارش باران گامهایش را بدرقه می کردند ، یک ماشین با سرعت از کنارش رد شد و جوانک کنار راننده ، در لحظه ای که نگذشت ،مچ بند سبزی را با شتاب کف دستش گذاشت و شتاب ماشین او را چند قدم به عقب راند،آنقدر که پایش خورد کنار جدول خیابان و آنقدر درد گرفت که قوزک پایش سوخت وتا آمد جابه جا شود پستی بلندیهای کف یک در یک و نیم سلول ، یادش آورد که توی انفرادیش به سر می برد.
قدم زنان رسیده بود به خانه ی کوچک نمایش ، داخل شده و نشده ،نگاهی به ساعتش انداخته بود ، هفت دقیقه ی دیگر به شروع " کسی می آید " یون فوسه مانده بود ، دو بلیط خرید ، گلنار هنوز نرسیده بود ، پا پا کرد و رفت داخل کریدور ، سیگاری گیراند و زل زد به آدم های توی کریدور و سالن انتظار ، مچ بندهای سبز توی دست جوان ترها خودنمایی می کرد ، کپه کپه شده بودند و با شور و حال از چیز چیز نامزد محبوبشان می گفتند ،یاد این جمله ی بهارمست افتاد : سبزینه جوهر جوانه است ، جوانه جوهر سر سبزی ، سبز یعنی زندگی ! توی دلش گفت : سبز یعنی مستی تیله های زیتونی چشمهات ، کجا گیرکردی گلنار؟ ... یاد مچ بندی افتاد که توی جیب کتش مانده بود ، دست کرد توی جیبش ،مچ بند را که کشید بیرون ، دستهای گلنار را دید که ناخن های انگشتهای ظریف و کشیده اش را به رنگ سبز آراسته بود و تا سربلند کرد زلف های طلایی گلنار رادید که میان حریر سبز شال روی سرش مثل آفتابگردان چرخیده به سوی نور، میان قاب سبز دشت می درخشید ، به خودش نیامده بود که گلنار مچ بند سبز را دور دستش پیچید و گفت : عزیزم ! فکر کنم لحظه ای بیشتر درنگ کنیم پرده ی اول را از دست داده ایم ، دست گلنار را گرفت و رفت توی سالن نمایش.
آخرپرده ی ششم: " و آن جا دریاست، با موج هایش ،دریا ، سفید و آبی و سیاه است ، با موج هایش، با اعماق سیاه و آرامش و ما فقط می خواستیم با هم باشیم" ، سیگار لازم می شود ، دست گلنار رافشار داد و آمد بیرون سالن سیگاری روشن کرد ، کرخت شد ، همانطور که ایستاده بود ، یک پایش را از زانو خم کرد و زد به دیوار که یادش افتاد توی زندان است .سرش را به دیوار بی دربچه تکیه داده بود وزمزمه می کرد : گلنااار ، گلنارر ،کجایی کز غمت ناله می کند عاشق وفادار ؟ گلنار ،گلنار، کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار.... بغض گلویش را ، اشک چشمهای متورمش را سوزاند...
گلنارآمد دنبالش با یک صورت تازگی و لبخند ،آن هم هفت صبح جمعه ، رفتند دبیرستان سر خیابان، آن همه شوق سر صبح گلنار ته دلش را امیدوار می کرد به شایدِ تجربه ی روزهای نو ، به خانه که بر گشتند، گلنار کوکوی سبزی درست کرده بود و نشسته بودند مثل آدمی که پشت اتاق عمل دلشوره ی سلامتی عزیزش را داشته باشد ، پای تلویزیون ،دلشوره امانشان را برده بود ، که چند ساعت بعد لبخندهای مرده ی گلنار آمیخته بود به ناسزاهای خودش ، بی توقف نشست و متنی برای روزنامه ی صبح فردا نوشت از چیزهایی که حس می کرد دوران محکومیتشان را در انفرادی ذهنش سپری کرده اند و هنوز صبح نشده بود که خبر مثل سم پخش شده بود توی شهر ، انگار خاک مرده پاشیده باشند...
سر صبح ، گلنار بلند شد ، شال سبزش را انداخت ، بندهای کتانی اش را با حرص می بست که مقاله را داده بود به گلنار و گفته بود : ببر برای چاپ ، پس می گیریم ، رایمان را پس می گیریم! شوقت را پس می گیریم ،لبخندت را پس می گیریم.
هوس کرد یک قهوه ی ترک درست کند و بنویسد ، خودنویس را که از جوهر سبز پر کرد ، صدای گلنار را شنید : " چرا همیشه با سبز می نویسی؟" ، شانه بالا انداخت و گفت : " نمی دانم ،شاید چون با آبی و سیاه فرق دارد،... با موج هایش... ما چیز زیادی نمی خواستیم، ما فقط می خواستیم با هم باشیم ، نه ،... اه!مرده شور "یون فوسه" و نمایشش را ببرند ، سبز یعنی چشمهای تو ، همیشه از چشمهای تو می نویسم ، سبز جوهر زندگیست!" انگار ،صدای خنده ی گلنار بود که او را به خودش آورد ، دلش تنگ شد، آمد زنگ بزند به گلنار و مرتضا قدمایی ، ببیند مقاله را در روزنامه چاپ کرده اند یا نه؟ یک دستش فنجان قهوه و دست دیگرش موبایل، مرتضا را می گرفت که یادش آمد مرتضا سه ساعت پیش روی همین موبیل گفته بود : گلنار را پایین دفتر روزنامه گرفته اند و از چند ساعت است مثل دیوانه ها ، با هر دوست و آشنایی تماس گرفته تا سر نخی پیدا کند و حالا توی این خنکای صبح هنوز گیج می زند که چطور به خانواده ی گلنار در شهرستان اطلاع بدهد ، حس کرد قهوه اش بوی نا می دهد ، خودش بوی تعفن گرفته ، فریادهای نکشیده حلقومش را فشار می داد ، دستهای نرم گلناز دستش را گرفته بود، ترسش با غیرتش پیچید توی هم ، بغضش با فریاد ، دلشوره اش با عطر حرفهای گلنار ...
روی کاغذ سفید با جوهر سبز نوشت: چشمهای سبز و خندان گلنار ... زندگی ، دریای طلایی و مواج موهاش ، دشت آفتابگردان میان سبزِ دشت...زندگی ، سنگفرشهای سبز پیاده روهای خیابان ولیعصر ، قدم های پر نشاط گلنار ... زندگی ، دستهای گلنار، سرانگشتهای سبزش...زندگی ،... بی دریای سبز چشمهای گلنار، یعنی دنیا بی رنگ ،یعنی خفقان , یعنی مرگ ،... تصمیمش را گرفت ، گفت پس می گیرم، زندگی را پس می گیرم ، پایش که رسید به خیابان ، دشت یکپارچه سبز شده بود ،انگار که باد پیچیده باشد توی تن سبزِ دشت ، آفتابگردان ها ، کوتاه و بلند ، چرخیده باشند سوی آفتاب ، همگام نوسان یکنواخت و صامت امواج حرکت کرده بود سمت نور ، دریایی سبز با امواجی ملایم و آرام ، بی غریو صدای غرشی در سکوت ، انگار آرامش دریای چشمهای سبز گلنار می ریخت توی دلش ، فوج فوج موج سبز در آرامش ، پاهایش که به میدان انقلاب رسید ، دزدان دریایی زده بودند به سبزی آب ، داس به دست ریخته بودند نه به قصد درو، که از ریشه می زدند ، چشم که باز کرد ، یک چشمش باز نمی شد، سین جیمش کرده بودند و چشم بسته ، گوشش را پر از تهدید کرده بودند ، تهدیدش کرده بودند به گلنار که از کوره در رفته بود و از این جا به بعد هر کاری کرد دیگر یادش نیامد که توی انفرادی تک و تنهاست ، می بردند و می آوردندش ، شب و روزش را دیگر به خاطر نداشت ، هربار که می آمد یک جای بدنش از انفرادی تن آزاد شده بود، به هوش می رفت ، بی هوش که می آمد باز توی سلول انفرادی بود، بار آخر یک میز از وسایل خانه اش جلویش چیده بودند : کوکوی سبزی ، چای سبز، سبد سیب سبز را هم از یخچال آورده بودند ، یک شیشه زیتون سبز، عصاره ی منتول ، تابلوی سپیدار سبز، حوله ی سبز دستشویی، دفترسبز خاطراتش ، لوسترسبز اتاق خواب ، چرکنویس مقاله ها سبز، نمره ی پای ورقه ی دانشجوهاش ، سبز، گفته بودند : این همه سبز، پرونده ات سنگین است، از کی برانداز شدی؟ گفته بود : از وقتی چشمهای گلنار را دیدم ، ... دیگر هیچ چیز یادش نیامد ، نه انفرادی ، نه بازجویی، حتا اینکه چند روز است در سردخانه ی وزارت – ب – دراز به دراز خوابیده ...
آفتاب نزده بود ، حس کرد صبح باید باشد که تنش از خنکای پنجره نیمه باز شش صبح مور مور می شود، سر تیتر ستون روزنامه ی صبح نوشت :
Golnar_sabz@yahoo.com
در گرگ و میش سیاهترین روز تقویم ، سبزترین سلول انفرادی به جرم سکوت ، اعدام شد ! اینجا ایران است ، صدای جمهوری جوخه های سبز!






