۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

رسوایی واقعیت نقاب دار




این جا به زودی یک عدد پست بارگذاری خواهد شد!!!
.
.
* خیلی وقت ها میشه به راحتی یه نفر رو که البته با هوش هم هست بازی داد
- این البته ممکنه ،اما این امکان هم هست که اون یه نفر بازی کنه که بازی خورده
* یعنی چی ؟
- یعنی این که ممکنه اون یه نفر باهوش تر از اونی باشه که فکر می کنی و توی بازیت بازی کنه (یعنی نشون بده که بازی خورده ) تا به هدف بالاتری برسه
* ها ؟؟آها از اون جهت...
- لبخند میزند

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

پاییز من کجاست ؟


دیده ای ؟ دل که می گیرد ، متمایل می شوی به پنجره ، به نسیم ، به آینه ، ... گره که می خوری به تصویر خودت ، سکوت پرده می شود میان تو و تویی که از تو تا دیار آینه فاصله گرفته است ، .... : "فاصله یعنی سیب ، اگر تو تعارف کنی و من نخورم"
بیست و پنج پاییزرا گذراندن و وارد بیست و ششمی شدن ، سهم ناچیزی نیست ، بی حوصله و معمولی ، تن ِتیز ِ خزان ِ برگ ریز ِ خاک خیز را دوره کردن در همین حوالی همیشه ی آرام ، خسته و بی خاطره، خمیدگی انگشتهات روی آرشه و خواب ، خواب های بی پایان ِ این همه قاب ، ریز و درشت ِ خاطره های خندان میخکوب به دیوار هال ، فنجان های مکرر قهوه و نسکافه و انجیرهای خشک روی میزتحریر اتاق ، لیوان پر از خودنویس های اصل اجنبی ساز و بغضی که این روزها سر باغچه ، توی وان حمام ، سر اجاق خوراک پزی ، وقت گرد گرفتن از اسباب خانه ، دست از قلقلک دادن گلویت نمی کشد یعنی : این پنجره ، این اتاق ، این هوا ، این پاییز، یک نگاه ، یک چیز ، ، یک نفس و بیش از همه یک نفر را کم دارد ...
شاید چند سال دیگر به این روزهای خودم ، به این احساس های مزمن پر مسئله ، به این اتاق که در آن ، این همه چیز خانده ام و نوشته ام و گوش داده ام و گریسته ام ، به این همه ی تن ، تنی که یک تنه تن هاست میان این همه تنهایی ، به همین کنج تختخواب ، به همین من ِ در جدال با خویشتن ِ فلسفه باف ،حسودی ام بشود و دلم برای یک استکان چای با انجیر خشک نیمه شبهام کنار سو سوی ِ چراغهای ِ پنجره های شهر تنگ شود ، برای منی که می نشیند جیر جیر صدای درشت نی را روی کاغذ در می آورد تا کمی صدای زندگی را در آورده باشد میان این همه سکوت که صدای ر ِ دو سی لا سل می دهد ...
هنوز هم جریان دارد زندگی توی این نسیمِ سوزناک ِ دم اذان سحر و من ، هر صبح که رخت روز_مرگی می پوشم از خودم سوال می کنم : کجایت شبیه مردم این روزگار است که روزمرگی ات شبیه روزگارشان باشد ؟ که تن هاییت شبیه تنهاییشان ؟ آخر کجا کسی می نشیند زیر تبریزی تنهای ته خیابان کناری که سایه ی تنهاییش تمام خیابان را پر کرده ، بنویسد :" شبنم ، اشکهای انسان است که می نگارد و می پوشاند /مرزهاش را میان آفتاب زنان و سپیده دمان /میان چشمها که باز می شوند و دل که به یاد می آورد / خاطره یعنی : کاری ساده و ناب در مرز میان هوا و خاک / خزان یعنی سایه ی تن لخت تبریزی که خاطره اش را از خاطر خیابان نمی دزدد ، هیچ فصل / خزان یعنی خاطره /خاطره یعنی زندگی "
با این حساب ، انسان بی خاطره ، مثل خیابان بدون تبریزی ، مرده است ...
این روزها مرده ام انگار ، عجیب به یاد نمی آورم ، عجیب تنها می شوم و می چپم توی دخمه ی خودم ، به تن لخت تبریزی فکر می کنم و این که تبریزی خیلی خودش است خصوصن وقتی سایه ی برهنه ی اندامش را پهن می کند وسط غروب ِخیابان کناری ...
پاییز من کجاست پس ؟! کو خاطره هام ؟! باید باور کنم که این فصل را نیز ، برگ برگش را ، سوز دلهره آورش را ، غروب اش ، غروب خونچکان اش را نیز مثل آزادی بیان ، مثل چاپ دو خط شعربی سانسور ، مثل تماشای یک نسخه ی اصل پدرخوانده آن هم در تلویزیون داخلی خودمان ، مثل حقوق بشر ( حالا کدام بشر ؟؟ همان که بیست و یک قرن است قدر حیوان ها ،به اندازه ی همزیستی مسالمت آمیز جنگلی پیشرفت نکرده ) ، مثل پول نفت و مثل برابری حقوق زن و مرد از ما گرفته اند ؟!
پاییزم را کجا بردند که حتا این فصل ، سهم دریغ و گوشه و گریه ندارد ...
باشد قبول چند بار دیگر بخوانمش راضی شوی ؟ ، ای تمام" عاشقانه ات آرام"، قبول : " عشق یک چتر بارانی است برای دونفر ، زمانی که حتا یکی قطره باران هم نمی بارد " ، رج به رج کتاب هایت را از بر کردم خدا بیامرز! سطر به سطرت را گریستم مرحوم مغفور ! بگویم برایت دلم می خاست مثل عسل ِ قصه ات بازت بخوانم ، بخوانم ؟ نرم بگویم (جای عسل) : " گیله مرد ریز نقش من ! بیا و قصه های عشق های مجعول دیگران و آوازهای مطربان بی عشق را رها کن! _عشوه کنم مثل عسل و سیاهی بی انتهای چشمهام را بدوزم به چشمهات و بگویم مثل عسل : "تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگه دار ، و کلام ساده ی عاشقانه ات را خالصانه بگو . من خلوص را به خوبی تشخیص میدهم و آرام می گیرم .
" بعد گیله مرد امروزی قصه ی خودم مثل گیله مرد آن روزهای قصه ی تو جوابم دهد :" درد این است که در عصر ما ، خالصانه گفتن را هم یاد گرفته اند. " و بعد ، باور کن این صحنه کلیشه نیست ، از تک جانم آه می کشم ، می گویم : ه ه ه ... خالصانه گفتن به کنار، پیرمراد ِ صادق ِ راوی ِ واقعه های بزرگ ، قبول فقط ، تو تنها بگو ، تکلیف ما چی می شود که در این زمان که حتا یکی قطره باران هم نمی بارد ، اصلن "چتر بارانی" نداریم ؟ ... بگویم ؟ می شود به بازی گرفت و گفت : کلاغ ...پر ! گنجشک... پر ! عشق ...ه ه ه ! عشق ، پَرپَر ؟؟!
پیچ رادیو را می پیچانم زنی با صدایی رام ، آرام نه ، آرام با رام خیلی فرق می کند خصوصن اگر صحبت از صدای زنی باشد (زن در رادیو ) : " و عشق گذر از کوچه های باران است " ، اگر " نسیم " بود حتمن جیغ می کشید و می گفت :" وای ! شهود ، می بینی حتا توی رادیو هم انگار می دانند ما از چه حرف می زنیم !" آرام و عصبی خطاب به گوینده ی رام رادیو می گویم : در کوچه ی ما باران نمی بارد خانم ! حتا یکی قطره ، در کوچه ی ما کویر می بارد ، هر که آمده توی کوچه ی ما ، خودش در به در دنبال دریچه ی باران بوده ، عطش ! در کوچه ی ما عطش می بارد خانم ، میل سیراب شدن می کشاندشان به سراب ، فکر می کنند پشت این در چوبی سه لتی ورودی خانه که این همه دوستش دارم ، راز باران به هیئت دخترکی درآمده که منم ،" سودا" ! همان سراب که هر روز فقط آنی از پشت پنجره می گذرد ، زهی خیال خام خانم جان ! در کوچه ی ما باران نمی بارد ، آواز ِ " باران باران" می بارد خانم ، حالا تو هی بگو : بر سر ابرها دست بکش ! از کف دستت باران می بارد ، نه ! من معجزه نیستم ! بیخود نیست که نامم را سودا گذاشته ام ... می فهمی خانم جان ؟ نه ، اصلن فکر نمی کنم یک لحظه جای من بودن را بتوانی احساس کنی ! معجز ِ باران هم که باشی ، میلت می شود وارش ، _ جا نخور خانم جان ادبی ِ همان بارش باران است، تو که رادیویی هستی باید بیشتربدانی _ باران که باشی، ، ظرف می خواهی ، دریا می خواهی که بریزی توش ! رود می خواهی که جریان داشته باشی در رگ زمین ، کوزه می خواهی که بتراوی از توش بیرون ، باران هم که باشی ، باید یک نفر باشد که وقتی می ریزی سرش ، رقصش بگیرد به سمفونی de si re ی قطره های بشاش بی امان ، نه اینکه ترس خیس شدن لباسهاش، زیر یک چتر دسته عصایی سیاه قایمش کند و گامهاش را تند تر تا زودتر بچپد توی کومه ای ، زیر سقفی ، سردری، زیر طاقی بازارچه و پاساژی ، تا مباد ا گوشه ی کتش را قطره ای حک کند : سل فا می ر دو دو می دو می ر سل ر می دو ر می فا ر می فا ...
چه کار می شود کرد ؟ می شود به درخت گفت از من بنویسد تا تمام برگهاش یک جا بریزد، شاید تو معنی پاییز را بفهمی ؟ سه سال تمام در دفتر پاییز نوشتیم کسی نفهمید !!! بی خیال ، می شود رفت پنجره را گشود،پیچ رادیو را پیچاند و به اولین عابری که با غروب پا به کوچه می گذارد و به نیمه نرسیده یقه ی کتش را کمی بالا می کشد و آرام راه می رود و پوستش مثل پوستم زیتونی و قدش بلند و میانه اندام است و سمفونی قدمهاش به کوچه می فهماند که مثل تو یک تنه ، تن هاست ، صدای
این ساز را تعارف کرد ، تا کوچه یک بار دیگر سهم اش را از نوستالژی برگ و غروب و درخت و ترانه و عابر و پاییز و گریه بگیرد...
دیدی؟ حال ما حال عجیب و غریبی است و آینه هم اذعان دارد که این حال خاکستری و زرد و قرمز و نارنجی عوض ناشدنی است ...حال ما هوای پنجره و نسیم وکلاغ و بهانه است ... هوای ما متمایل به خاطره ی مهتابی شقایقها ، حال ما شبیه پاییز ِ انجیرهای خشک خودمانی همیشگی قندان روی میز ، حالای ما شبیه کلام " صائب تبریزی " شبیه تر به تن ِ تنهای لخت ِ تبریزی خیابان است :
از وقت ِ تنگ چون گل ِ رعنا در این چمن
یک کاسه کرده ایم خزان و بهار خویش
صائب! چه فارغ است ز بی برگی خزان
مرغی که در قفس گذراند بهار خویش

پانوشت 1: " گذر از کوچه های باران " نام یک برنامه ی رادیویی است که بعضی صبح هاحوصله کنم توی ماشین گوش می کنم و تا برسم دفتر توی راه با دیالوگهای مجریش کلی کل کل خودمانی دارم ، شک نکنید ، مدتهاست که عقلم را ازدست داده ام
پانوشت 2: یک عاشقانه ی آرام شهد ناب زنده یاد نادر ابراهیمی است ، استاد بی بدیلی که کتابهاش را بایست از بر کرد، تلخ که می شوم ،نوشداروی اندوه است
پانوشت 3: صدای این ساز ، قطعه ی معروف خزان ِ زنده یاد استاد پرویز مشکاتیان است که داستان زندگی یک برگ را از لحظه ی فرو افتادن از درخت در خزان روایت می کند ، دوستش دارم مثل نوزادی که بوی مادرش را

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

صدای جمهوری جوخه های سبز(روزهای سبز)



حس کرد صبح باید باشد که تنش از خنکای پنجره نیمه باز شش صبح مور مور می شود ، از خواب پرید و کورمال به سمت پنجره رفت تا آن را ببندد که یادش آمد ، در زندان است ، آن هم سلول انفرادی که حتا دربچه ای گربه رو به هیچ روزن نوری ندارد ، برگشت و در کنج، چنبره زد توی خودش و چشمهایش را بست تا شاید دوباره بخوابد.
یکی دوساعت نگذشت انگار ، یادش افتاد ساعت ده، در تالار شریعتی ، ورک شاپ آسیب شناسی و زوال اندیشه ی سیاسی در ایران را وعده کرده است ، بلند شد ، صورتش را اصلاح کرد ، کت و شلوارش را پوشید ، کفشهایش را واکس زد و از خانه بیرون زد ، نم نم بارش باران گامهایش را بدرقه می کردند ، یک ماشین با سرعت از کنارش رد شد و جوانک کنار راننده ، در لحظه ای که نگذشت ،مچ بند سبزی را با شتاب کف دستش گذاشت و شتاب ماشین او را چند قدم به عقب راند،آنقدر که پایش خورد کنار جدول خیابان و آنقدر درد گرفت که قوزک پایش سوخت وتا آمد جابه جا شود پستی بلندیهای کف یک در یک و نیم سلول ، یادش آورد که توی انفرادیش به سر می برد.
قدم زنان رسیده بود به خانه ی کوچک نمایش ، داخل شده و نشده ،نگاهی به ساعتش انداخته بود ، هفت دقیقه ی دیگر به شروع " کسی می آید " یون فوسه مانده بود ، دو بلیط خرید ، گلنار هنوز نرسیده بود ، پا پا کرد و رفت داخل کریدور ، سیگاری گیراند و زل زد به آدم های توی کریدور و سالن انتظار ، مچ بندهای سبز توی دست جوان ترها خودنمایی می کرد ، کپه کپه شده بودند و با شور و حال از چیز چیز نامزد محبوبشان می گفتند ،یاد این جمله ی بهارمست افتاد : سبزینه جوهر جوانه است ، جوانه جوهر سر سبزی ، سبز یعنی زندگی ! توی دلش گفت : سبز یعنی مستی تیله های زیتونی چشمهات ، کجا گیرکردی گلنار؟ ... یاد مچ بندی افتاد که توی جیب کتش مانده بود ، دست کرد توی جیبش ،مچ بند را که کشید بیرون ، دستهای گلنار را دید که ناخن های انگشتهای ظریف و کشیده اش را به رنگ سبز آراسته بود و تا سربلند کرد زلف های طلایی گلنار رادید که میان حریر سبز شال روی سرش مثل آفتابگردان چرخیده به سوی نور، میان قاب سبز دشت می درخشید ، به خودش نیامده بود که گلنار مچ بند سبز را دور دستش پیچید و گفت : عزیزم ! فکر کنم لحظه ای بیشتر درنگ کنیم پرده ی اول را از دست داده ایم ، دست گلنار را گرفت و رفت توی سالن نمایش.
آخرپرده ی ششم: " و آن جا دریاست، با موج هایش ،دریا ، سفید و آبی و سیاه است ، با موج هایش، با اعماق سیاه و آرامش و ما فقط می خواستیم با هم باشیم" ، سیگار لازم می شود ، دست گلنار رافشار داد و آمد بیرون سالن سیگاری روشن کرد ، کرخت شد ، همانطور که ایستاده بود ، یک پایش را از زانو خم کرد و زد به دیوار که یادش افتاد توی زندان است .سرش را به دیوار بی دربچه تکیه داده بود وزمزمه می کرد : گلنااار ، گلنارر ،کجایی کز غمت ناله می کند عاشق وفادار ؟ گلنار ،گلنار، کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار.... بغض گلویش را ، اشک چشمهای متورمش را سوزاند...
گلنارآمد دنبالش با یک صورت تازگی و لبخند ،آن هم هفت صبح جمعه ، رفتند دبیرستان سر خیابان، آن همه شوق سر صبح گلنار ته دلش را امیدوار می کرد به شایدِ تجربه ی روزهای نو ، به خانه که بر گشتند، گلنار کوکوی سبزی درست کرده بود و نشسته بودند مثل آدمی که پشت اتاق عمل دلشوره ی سلامتی عزیزش را داشته باشد ، پای تلویزیون ،دلشوره امانشان را برده بود ، که چند ساعت بعد لبخندهای مرده ی گلنار آمیخته بود به ناسزاهای خودش ، بی توقف نشست و متنی برای روزنامه ی صبح فردا نوشت از چیزهایی که حس می کرد دوران محکومیتشان را در انفرادی ذهنش سپری کرده اند و هنوز صبح نشده بود که خبر مثل سم پخش شده بود توی شهر ، انگار خاک مرده پاشیده باشند...
سر صبح ، گلنار بلند شد ، شال سبزش را انداخت ، بندهای کتانی اش را با حرص می بست که مقاله را داده بود به گلنار و گفته بود : ببر برای چاپ ، پس می گیریم ، رایمان را پس می گیریم! شوقت را پس می گیریم ،لبخندت را پس می گیریم.
هوس کرد یک قهوه ی ترک درست کند و بنویسد ، خودنویس را که از جوهر سبز پر کرد ، صدای گلنار را شنید : " چرا همیشه با سبز می نویسی؟" ، شانه بالا انداخت و گفت : " نمی دانم ،شاید چون با آبی و سیاه فرق دارد،... با موج هایش... ما چیز زیادی نمی خواستیم، ما فقط می خواستیم با هم باشیم ، نه ،... اه!مرده شور "یون فوسه" و نمایشش را ببرند ، سبز یعنی چشمهای تو ، همیشه از چشمهای تو می نویسم ، سبز جوهر زندگیست!" انگار ،صدای خنده ی گلنار بود که او را به خودش آورد ، دلش تنگ شد، آمد زنگ بزند به گلنار و مرتضا قدمایی ، ببیند مقاله را در روزنامه چاپ کرده اند یا نه؟ یک دستش فنجان قهوه و دست دیگرش موبایل، مرتضا را می گرفت که یادش آمد مرتضا سه ساعت پیش روی همین موبیل گفته بود : گلنار را پایین دفتر روزنامه گرفته اند و از چند ساعت است مثل دیوانه ها ، با هر دوست و آشنایی تماس گرفته تا سر نخی پیدا کند و حالا توی این خنکای صبح هنوز گیج می زند که چطور به خانواده ی گلنار در شهرستان اطلاع بدهد ، حس کرد قهوه اش بوی نا می دهد ، خودش بوی تعفن گرفته ، فریادهای نکشیده حلقومش را فشار می داد ، دستهای نرم گلناز دستش را گرفته بود، ترسش با غیرتش پیچید توی هم ، بغضش با فریاد ، دلشوره اش با عطر حرفهای گلنار ...
روی کاغذ سفید با جوهر سبز نوشت: چشمهای سبز و خندان گلنار ... زندگی ، دریای طلایی و مواج موهاش ، دشت آفتابگردان میان سبزِ دشت...زندگی ، سنگفرشهای سبز پیاده روهای خیابان ولیعصر ، قدم های پر نشاط گلنار ... زندگی ، دستهای گلنار، سرانگشتهای سبزش...زندگی ،... بی دریای سبز چشمهای گلنار، یعنی دنیا بی رنگ ،یعنی خفقان , یعنی مرگ ،... تصمیمش را گرفت ، گفت پس می گیرم، زندگی را پس می گیرم ، پایش که رسید به خیابان ، دشت یکپارچه سبز شده بود ،انگار که باد پیچیده باشد توی تن سبزِ دشت ، آفتابگردان ها ، کوتاه و بلند ، چرخیده باشند سوی آفتاب ، همگام نوسان یکنواخت و صامت امواج حرکت کرده بود سمت نور ، دریایی سبز با امواجی ملایم و آرام ، بی غریو صدای غرشی در سکوت ، انگار آرامش دریای چشمهای سبز گلنار می ریخت توی دلش ، فوج فوج موج سبز در آرامش ، پاهایش که به میدان انقلاب رسید ، دزدان دریایی زده بودند به سبزی آب ، داس به دست ریخته بودند نه به قصد درو، که از ریشه می زدند ، چشم که باز کرد ، یک چشمش باز نمی شد، سین جیمش کرده بودند و چشم بسته ، گوشش را پر از تهدید کرده بودند ، تهدیدش کرده بودند به گلنار که از کوره در رفته بود و از این جا به بعد هر کاری کرد دیگر یادش نیامد که توی انفرادی تک و تنهاست ، می بردند و می آوردندش ، شب و روزش را دیگر به خاطر نداشت ، هربار که می آمد یک جای بدنش از انفرادی تن آزاد شده بود، به هوش می رفت ، بی هوش که می آمد باز توی سلول انفرادی بود، بار آخر یک میز از وسایل خانه اش جلویش چیده بودند : کوکوی سبزی ، چای سبز، سبد سیب سبز را هم از یخچال آورده بودند ، یک شیشه زیتون سبز، عصاره ی منتول ، تابلوی سپیدار سبز، حوله ی سبز دستشویی، دفترسبز خاطراتش ، لوسترسبز اتاق خواب ، چرکنویس مقاله ها سبز، نمره ی پای ورقه ی دانشجوهاش ، سبز، گفته بودند : این همه سبز، پرونده ات سنگین است، از کی برانداز شدی؟ گفته بود : از وقتی چشمهای گلنار را دیدم ، ... دیگر هیچ چیز یادش نیامد ، نه انفرادی ، نه بازجویی، حتا اینکه چند روز است در سردخانه ی وزارت – ب – دراز به دراز خوابیده ...
آفتاب نزده بود ، حس کرد صبح باید باشد که تنش از خنکای پنجره نیمه باز شش صبح مور مور می شود، سر تیتر ستون روزنامه ی صبح نوشت :
Golnar_sabz@yahoo.com
در گرگ و میش سیاهترین روز تقویم ، سبزترین سلول انفرادی به جرم سکوت ، اعدام شد ! اینجا ایران است ، صدای جمهوری جوخه های سبز!

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

already seen


برای رهایی از این سطرهای سترون تنهایی ،
تا مادیان سرخ
برقصد
شیهه ی اسب مست بالدار دیگری الزامی است
می شنوی؟
دسته ی سیاهپوشی از کلاغان دوردست
بی غریو تازه خبری در منقار
زخم را در صدای قارقارشان
می توان شنید
و چند لحظه بعد
خون...!
گوش ها به قدر آسمان ،خراش خورده اند
.
.
شیهه ها ی نر
رقص های ماده
اسب های مست بالدار مرده اند
و کلاغها
روی تارهای زخم خورده ی پرده ی صماخ
زخمه های شوم را چه تیز می کشند

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

باز- آر- چه؟


برای "مانلی -ع" که عاشق ایوان طاقی و بازارچه و سقاخانه بود




سقاخانه ای می خواستم
دستهایم را
شعله روشن کند
زیر سقف کوتاه بازارچه
نذر گرفتن ات

می خواستم...
سینه ی اشکهایم را بدوشم
بریزم درکاسه ی طلایی پنج انگشت طلا
از قهوه خانه ی سرگذر بالا
بیایی
نیت نکرده
خنک بنوشی
بشکن زنان و سیگار به دست
بگذری
از زیر طاقی این ایوان قدیمی گذر

بگذرم از یادت
چشمهای معصوم سقاخانه روشن شود
به دیدن ات

دیرآمدی قاصدک!
لبالب از خبری ، اما لب دوخته
دخیلم ،داغ ام ، پَرم،
پروازم پشت میله های سقاخانه سوخته ...
حقیقتی دریده می گوید:
لب از من تر می کند برای دهانهای خشک

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

loving eyes




Great! All of the world would be lovely when you are looking with loving eyes!


وقتی سر شوق باشی انگار دنیا سر شوق می آید ... یک نفر بود این جور وقت ها می گفت :" البته این چیزی نیست که برای همه صادق باشد" , بعد سرش را می انداخت پایین و با نوع کفشهایش زمین را می سابید و می گفت ای کاش...
وقتی سر شوق باشی اصلن کتاب خودش می پرد توی دستت ، حتا نیاز نیست انتخاب کنی "کافکا در کرانه " را بخانی یا "کلاخ آخر همه می رسد "
اصلن چه فرقی می کند کتاب کرانه ندارد ... وقتی می خانیش انگار توی ننوی کودکی ات تاب می خوری ... یا کمی فکاهی تر در تور خواب بسته شده میان دو درخت در سایه روشن جنگلی آرام در ملایم ترین روز بهار کنار رودی که آرام آرام آرشه ی چشمهای کف خود می شود
وقتی سر شوق باشی اصلن چه فرق می کند ؟! زمستان هم اگر باشد مثل خاطره ی کاموای موهری سفیدی می شود که سالها پیش مادر نقش نارنجی و قرمز و سیاه یک قایق روی موج را, یک شب تا صبح بالا آورده بود و دست آخر دوتا منگوله ی سفید هم کنارش دوخته بود که با جوراب شلواری سفید و دامن کوتاه سفیدت از تو یک برف باز خاستنی تر بسازد میان این همه آدم برفی
وقتی سر شوق باشی کلاغ هم که قار قار بکند , قورباغه هم ابوعطا بخاند , بلیط ات شماره ی سیزده باشد، گربه هم توی چشمهات زل بزند, سگ هم توی خیابان دنبالت کند , سوسک هم از چاه دست شویی دالی کند , حتا آب هم اگر سر بالا برود , هیچ چیز جلودار نیشخند تیله ی براق نگاهت نیست ... وقتی سر شوق باشی دنیا مشتاق توست ، شک نکن!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

سلول

در باز شد روبه سلول هفده دقیقه تنفس
سلول یک در سه چارم در بند بند تو پیچید
یک سطل آب تفکر یک سینی خالی از حرف
دستی زبانش بریده , یک جمجمه جنس خورشید
آن گوشه تر روی دیوار حک بود خطی قدیمی...
شعری سراپا پر از خون ..."مردی که بر دار تابید"
صد چوب خط روی دیوار, از روزهایی نرفته
از روزهایی که میرفت... او روزها را نمی دید
هی! آن وسط در همین هال در هال یک در سه چارم
آیینه لبریز دیدار , از چشمهایی که پوسید
داراییش کاغذی زرد , برگی مچاله پر ازدرد
دستش مدادی سیاسی فکرش تراشی ز تردید
سلول زایید و زایید سلول چون مادری بود
گهواره ی شاعری که آزادگی می سرایید
یک شب که آواز شومی جغدانه بیداد میکرد...
جلادها سر رسیدند در روی یک پای چرخید
مردی که در پای دیرک مستانه برمرگ خندید
پرواز خود را چنان برگ آهسته بی بال رقصید