
تنها و تنها «هستی» بود و هستی از «نيستی» سراغی نداشت، پس نيستی را هستی بخشيد. آنهنگام که هستی «سودای زيستن» يافت، خود را نواخت تا همه «نغمه» شد و آنگاه به خود
«ميل» کرد تا «احساس» را آفريد. احساس خود را فرياد کرد، پس «شادی» و «غم» را برنمود، و خنديد و گريست. آنگاه در «خود» نگريست و اندکی «تأمل» نمود؛ پس نخست «سکوت» و سپس «معنا» را آفريد و آنگاه آنها «انديشه» را رقم زدند. انديشه لحظهای به خود ظنين شد تا «ترديد» را خلق کرد. با آغاز ترديد بود که هستی، خود را با چيستی کنونی بازنمود. هنگامیکه نوبت به خلقت «انسان» رسيد، در او نگريست؛ وه که «افسوس» و آنگاه «حيرت» آفريده شدند!؟ پس او که «در انسان» بود، اينبار «با انسان» شد، و انسان گفت آری، پس «اطاعت» را خلق کرد و گفت نه، پس «عصيان» را آفريد.

برگرفته از کتاب " از آفرینش تا غسل تعمید " کاوه احمدی علی آبادی
پ.ن: این روزها le Huitième jour فیلمی هست که بعد از اینهمه سال باز از دیدنش لذت می برم و گاهی حس می کنم یه آدمی که سندروم دان داره چقدر به راز صفر نزدیکه ,دلم برای ژرژ تنگ می شه , بخصوص برای حسی که اولین بار موقع دیدن این فیلم داشتم , شاید هشت نه سال پیش بود .
first there was nothing.then there was music and then he made the sun
و روز هفتم همه جا سکوت بود و او ابرها را آفرید ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر